عشق مامان یسنا
دخمل ناز مامان سلام
دیروز رحلت پیامبر و امام حسن بود و ما مثل همه ی تعطیلی ها رفتیم جوپار.تو هم از خدا میخوایاین چیزارو.با حوریه و حسین و فاطمه کلی بازی کردی و شیطونی
.ظهر واسه نماز رفتیم
مسجد کنار خونه باباجان اینا نماز جماعت .همه جا ساکت شد وقتی نماز بسته شد و تو هم با مهر
نمازی که داشتی مرتب میرفتی سجده . همین که مکبر میگفت الله اکبر تو هم میرفتی سجده و با
صدای بلند میگفتی الله اکر آخه هنوز درست نمیتونی بگی اکبر .خدا میدونه حواس چند نفر رو تو
نمازشون با این شیطنتت پرت کردی عزیزم.
بقیه مطلب و عکسهای یسنا در ادامه مطلب........
بعد نماز با خاله میترا و خاله ژیلا من و حوریه حسین و فاطمه و خاله عاطی و خاله عارفه رفتیم خونه عوم
مامان جون که شماها خرگوش ببینین و باهاشون بازی کنین.نوه عموی مامان جون یکی از خرگوشارو آورد
بیرون تا شماها نازش کنین و از نزدیک ببینینش.همه بچه ها ترسیدن و فرار کردن جز تو که ترس حالت
نیست و کلی نازش کردی و بهش دست زدی .
عصر ما نوی مسجد ختم صلوات داشتیم و تو خیلی شیطونی کردی و دویدی تا حایی که دیگه هیچی
انرژی واست نمونده بود
واسه همین اومدی بغل مامان و شیر خوردی و زود خوابت برد.با
اون همه سر و صدا توی مسجد از خستگی اصلا بیدار نشدی. واسه اینکه تو بغلم بدن درد نشی پالتوم
رو در آوردم پهنش کردم روی زمین و تورو گذاشتم توش و با شال خاله عارفه واست یه بالشت درست
کردیم و خاله عاطی هم پیچیدت توش.خیلی بانمک شده بودی . این هم چند تا از عکسات تو اون
حالت.....




یسنا جونم دوست دارم



عشق مامان یسنا
